آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

سه شنبه2تیر 94

دخترکمان روزهای زوج تشریف می برند کلاس اسکیت. بلاخره هم کفش های اسکیتش با یه هفته تأخیر به دستش رسید .رنگ زرد سفارش دادیم  ولی بعد گفتند تموم شده و دخترکم روز اول کلاسش رو شنبه با کفش های اسکیت قرمز رنگ  آغاز کرد. وقتی هم از کلاس میاد از خستگی زیاد دچار انرژی مضاعف می شوند و کلاً کارهای عجیب و غریب تحویل بنده و پدرجان می دهند. چه کنیم دخترمان انرژی هسته ای دارند روز 5شنبه ای هم با اهل و عیال رفتیم آتلیه  که تصاویرش رو متعاقباً ارسال می فرماییم. ...
2 تير 1394

سه شنبه2تیر94

                                                  روزهای گرم تابستان آغاز شده اند و بنده در گیرودار سردردهای عجیب که زاییده گرمای هواست در تلاطمم. هر چند یاد پارسال میافتم همی شکر می کنم ...بگذریم پسرکمان این روزها بسیار شیطان شده اند و گاهی در ماشین گریه می کنند همی و البته گاهی هم مورد نوازش خواهرانه قرار می گیرند. تا قدم در منزل می نهیم ایشان حاضر نیستند اندکی از آغ...
2 تير 1394

مسابقه نماز25خرداد94

امروز گل دخترم رفت مسابقه نماز تو شیرخوارگاه آمنه.دیشب خاله سمیه دخترم اس دادند البته ببخشید پیامک دادند که برای آویسا خانوم لباس آستین بلند و روسری بیارید چون می خواد بره مسابقه. امروز لباساش رو آوردم و رضایتنامه ش هم امضا کردم تا ایشان راهی شوند. ساعت 10:30 رفتم به پسر گلمان سر بزنم که دیدم خاله سمیه دم دره و  می گه که تازه برگشتن و جایزه دختر عسلم رو تحویلم داد. خدا رو شکر مسابقه ش رو خوب داده بود ایناهم جایزه هاش... اینم دخترکم با هیئت همراه...   ...
25 خرداد 1394

دوشنبه 17خرداد(اندر احوالات)

                                                                      پسرکمان ده ماهگی خویش تمام کرده اند، بسیار شیرین و تو دل برو شده اند همی. کماکان تنبل می باشند و هر چند جدیداً در جا 360درجه می چرخند و دقیقاً از دیروز هم دنده عقب میروند. از دیروز هم تا داخل روروکش قرار می گی...
18 خرداد 1394

دوشنبه17خرداد94(اندر احوالات این روزها)

                                                     زمان طولانی است که درگیر و دار خانه و اداره مانده ام.حجم کار و گرمای هوا و کارهای دو گل زندگیم ، تنهایی در این شهر و کارهای خانه و احساسات گنگ خودم، همه همه بنده را درگیر روزمره گی  کردند...باز هم بماند... سلام به دوستانم .غیبت طولانی بنده حقیر بپذیرید که گاه از کارهای شخصی خویش باز می مانم و تنها رو...
18 خرداد 1394

16اردیبهشت94

بازم سلام . گفتیم پستی برای پسرکمان هم بگذاریم و شرحی حالی عرض نماییم. علی کوچولومان تقریباً از 6 ماهگی جلوس می نمایند و می نشینند و از آن زمان تا اکنون که نه ماهشان تمام شده است تقریباً حرکتی ننموده است و البته فقط بر می گردد و اندکی کرال می رود و چون می بیند پیشرفتی نداشته اشک می ریزد و بنده را فرا می خواند. روزهای اول مهد پسرکمان هم بد گذشت و یه هفته طول کشید تا به مهد و فضای آن عادت کند. جدیداً هم شب بیداری هاش زیاد شده و تا چش وا می کند مادر می خواهد و تغذیه شبانه. بسیار با خواهرجان ایاق و صبح ها که معمولاً برای عزیمت به اداره زودتر از خواهرش بیدار می شود با صداهای خاص خودش خواهرش را صدا م...
16 ارديبهشت 1394